یادداشت‌های مدیریتی، توسعه فردی و اجتماعی

چشم انداز ایده آل

جور دیگر باید دید . . .

فرهنگ هلاکویی

در مقطع فوق لیسانس استادی داشتیم كه بسیار باسواد و البته بد اخلاق بود، یكی از دانشجویان که بسیار دیر فهم و در عین حال جوانی جاه طلب بود برای رسیدن به مقطع پایان نامه نیاز به یک نمره ارفاق از درس آن استاد داشت و استاد سالخوردۀ ما هم به هیچ وجه زیر بار آن نمی‌رفت،

من علیرغم میل باطنی به سراغ استاد رفتم و گفتم ایشان پسر خوبیست و فقیر است، پرداختن اجارۀ منزل در اینجا برایش دشوار است اگر می‌شود برای قبول شدن کمکش کنید.

آن‌روز استاد حرفی زد كه بعدها عمقش را فهمیدم . . . 

ایشان فرمود: تركیب بی سوادی و جاه طلبی و فقر می‌تواند فاجعه به پا كند، شما از كجا می‌دانید كه این آدم در آینده به پست و مقام مهمی نرسد، بگذار تو و من عامل این فاجعه نباشیم.

 

 

بلاتکلیفی

چند وقت پیش داشتم سایتی رو بررسی می کردم و به مطلبی درباره بلاتکلیفی برخوردم، که به شرح زیر بود:

«پدرم دلواپسِ آینده‌ی خواهرم است، اما حتی یک‌بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بلند بخندند. خواهرم نگران فشار خون پدرم است؛ اما حتي يك بار هم نشده خواسته‌هايش را به تعويق بياندازد تا پدر كمي احساس آرامش كند. مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمی‌برد. اما حتی یک‌بار هم نشده که با من در مورد خوشبختی‌ام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال‌ می‌کند؟ من با فکر رنج و سختیِ مادرم از خواب بیدار می‌شوم. اما حتی یک‌بار هم نشده که دستش را بگیرم، با او به سینما بروم، با هم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم. ما از نسل آدم‌های بلاتکلیف هستیم. از یک‌طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ می‌شود؛ از طرف دیگر، وقتی به هم می‌رسیم، لال‌مانی می‌گیریم. انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد احساس مان بگوئیم!» راستی چرا؟؟؟